<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آخرین وسوسه های من</title>
<link>http://ultrablack.blogfa.com</link>
<description>Last Temptations Of The New Christ</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 17 Mar 2012 23:14:19 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://ultrablack.blogfa.com/post-734.aspx</link>
<description>- دستم شب چهارشنبه سوری سوخت. بعد نشستم برای فریال دوسال و نیمه از تهران توضیح میدم که دستم چی شده. یعنی خودش میپرسه که دستت چی شده؟ بعد من توضیح میدم که همون آتیش که مامانت میگه جیزه و داغه و اینها من به حرف بزرگترم گوش نکردم و دستم سوخت بعد تو حواست باشه که همیشه مواظب باشی و اینها، اون هم خیلی صادقانه میگه چشم، بعد،دقیقاً 3 ثانیه بعد دوباره میپرسه: دستت چی شده؟ ساختن فیلم کمدی همینقدر آسونه. یک بچه میخواد که فقط به سوال خودش فکر کنه، نه به جوابی که بهش میدی. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- عید؟ تعطیلات؟ تنها شیرینیش همینه که لازم نیست 15 روز برم سر کار. و این خودش خیلی خوبه. کار؟ سختی؟ مثلا همین فردا باید به یکی از منشی های دفتر بگم که بعد از عید دیگه نیاد سر کار. دلم؟ نمیاد، ولی انقدری که از دستش حرص خوردم در یک ماه گذشته و و انقدر به خاطرش اخم کردم که پریشب که رفته بودم دستم رو به دکتر نشون بدم ازش راجع به بوتاکس هم پرسیدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- پیری؟ ترس؟ نمیدونم، ولی انگار بدم نمیاد که چین و چروک پیشونی رو بوتاکس کنم، زیاد اخم میکنم، این فشار کاره، بعد فکر میکنم اگر نتونم اخم کنم شاید جدیت لازم رو نداشته باشم. اون موقعی که باید سر کسی داد بزنم صورتم خنده دار میشه، بعد اون بدبخت مجبور باشه علاوه بر همه چیزهای دیگه جلوی خنده اش رو هم بگیره. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- دست؟ چهارشنبه سوری؟ بیایید داستان چهارشنبه سوری امسال رو فراموش کنیم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نوشتن؟ وبلاگ؟  تنهایی، دلتنگی. &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 17 Mar 2012 23:14:19 GMT</pubDate>
<dc:creator>ultrablack</dc:creator>
<guid>http://ultrablack.blogfa.com/post-734.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ultrablack.blogfa.com/post-733.aspx</link>
<description>آدم کشتن سخت است، به خصوص وقتی که به طرف شلیک میکنی و با چند تا گلوله‌ی اول نمی‌میره، هنوز داره بهت نگاه میکنه، داره التماس میکنه که نکشیش. بعد تو هم دلت نمیخواد که بکشی امّا مجبوری. باز هم شلیک میکنی، نمی‌فهمی که مرده یا نه، دلت  میخواد مرده باشه، چشماش رو هم بسته باشه، اما هنوز داره نگاهت میکنه، حداقل چشماش به سمت توئه، حتی اگر مرده باشه. بمیر لعنتی، بمیر. &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 29 Feb 2012 23:09:18 GMT</pubDate>
<dc:creator>ultrablack</dc:creator>
<guid>http://ultrablack.blogfa.com/post-733.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این پست تزئینی است</title>
<link>http://ultrablack.blogfa.com/post-732.aspx</link>
<description>داشتم راجع به یک چیزی حرف میزدم که یاد یکی از پستهام افتادم. اردیبهشت 89. نشستم و تمام پستهای اون ماه رو که چندان کم هم نبودن خوندم. دیدم چقدر خوب مینوشتم، نظر خودم که این بود و نظر شما؟ چندان اهمیتی ندارد، هیچوقت نداشته، من برای خودم مینوشتم همیشه. نمیتونم انکار کنم که از دیدن کامنتها خوشحال میشدم، یا حتی همین الان هم میشم، اما &quot;اهمیت داشتن&quot; یک بحث کاملا متفاوته. به هرحال؛ به تصویری که از خودم دارم در اردیبهشت 89 نگاه میکنم. آخر یک رابطه‌ی عجیب، اول یک رابطه‌ی بیمارگونه، و در کش و قوس چندین وسوسه‌‌، هم از نوع عجیب و هم از نوع بیمارگونه. و می‌بینم که چقدر نرم و روان و خوب می‌نوشتم. حتی یادم هست که خودم را مجبور میکردم که بنویسم. اما حالا چی؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان وسط یک رابطه‌ی شاد و سالم هستم. وسوسه‌ی قابل اعتنایی در این نزدیکی ها نیست و وبلاگم ماهی یکبار به زور آپ میشود. موضع من؟ خوشحالم. البته که خوشحالم، اگر قرار است به روز بودن این وبلاگ با آشفتگی روحی من ارتباط مستقیم داشته باشد البته که ترجیح میدم اینجا  تا ابد خاک بخورد. چرا؟ چون برای من هیچ چیز روی زمین مهمتر از خودم نیست. چرا همش دارم این حرف رو تکرار میکنم؟ نمیدونم. شاید مکانیسم دفاعی باشه، شاید فرافکنی باشه، اینا رو از دوست دختر روانشناسم یاد گرفتم و واقعیت داره. چرا اینجا همش تکرار میکنم که من خودخواهم؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;در طول روز من یک انسان محترم هستم که با همه با مهربانی برخورد میکنه، شب؟ توی بازی های ویدئویی آدم میکشم، از خونریزی لذت میبرم و دشمنی رو که با یک گلوله هم میمیره با 7 تا به زمین میخ میکنم. فرافکنی؟ البته که تعبیر کاملا صحیحی است. در طول روز همه برای من مهمتر از خودم هستند، چه بسیار روابطی که فقط برای ضربه نزدن ادامه دادم و زجر کشیدم امّا؛ امّا یک جایی این روند رو متوقف کردم. حالا به من میگویند خودخواه و بیرحم اما من از اینکه مواظب خودم باشم لذت میبرم. از اینکه از رابطه‌ای هرچند دوستانه که ذهن مرا بیش از حد معمول درگیر کند فرار کنم لذت میبرم و این را حق مسلّم خودم میدونم که در معرض تنش روحی و فکری نباشم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چرا پاراگراف ها رو جدا میکنم؟ همینجوری الکی. فقط برای اینکه ثابت کنم این پست تزئینی است و بهتر است 4 پاراگراف یا حتی 5 تا داشته باشد، که از دور، آنقدری دور که کلمات خوانا نباشند، به نظر یک پست محشر بیاید.معمولا در پاراگراف آخر باید نتیجه گیری کنیم و همه هم منتظر هستند پس:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این پست تزئینی است. هرکسی میتواند بخشی از آن را دوست بدارد یا مرا از نفرت خودش  برخوردار - آری برخوردار- کند. حالا هم میخواهم تمامش کنم، چرا؟ چون خسته شدم از تایپ کر&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 13:58:28 GMT</pubDate>
<dc:creator>ultrablack</dc:creator>
<guid>http://ultrablack.blogfa.com/post-732.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای تو که از من متنفری</title>
<link>http://ultrablack.blogfa.com/post-731.aspx</link>
<description>صد بار نوشتم و پاک کردم. به نتیجه ای نرسیدم راستش. ولی حرفم این بود که سه نفر در دنیا هستن که خودم میدونم ازم متنفرن. کاری هم از دستم برنمیاد، خوشحال میشم که متنفر نباشن، اما هستن. یکیشون رو امروز دیدم، و دیروز یاد یکی دیگشون افتاده بودم، یعنی شاید دلم تنگ شد براش؛ حتی دلم خواست حالی ازش بپرسم اما خب، حق ندارم انگار. امّا چیزی که الان من هستم برآیند همه‌ی زندگی منه. حتی اون موقع هایی که در رابطه‌هام ریدم، اون موقع هایی که وسوسه شدم و خیانت کردم، همه اینها من رو ساخته،‌ و من از خودم راضیم. به گوه کاری هام افتخار نمیکنم، سعی میکنم که تکرارشون نکنم، اما الان که نتیجه رو میبینم چندان ناراحت هم نیستم. کی میتونه بگه که من اگر این کار ها رو نکرده بودم الان باز هم همینقدر از خودم راضی بودم؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;فکر میکنم اگر انقدر آدمهای مختلف رو ندیده بودم شاید کنار آدم معرکه‌ای که الان باهاشم آروم نمیگرفتم، شاید اصلن هیچوقت پیداش نمیکردم یا خیلی بی تفاوت از کنارش رد میشدم. اونوقت بود که میشد نشست و حسرت  خورد، حسرت خورد که چرا با این آدم محشر نبودم و در 27 سالگی هنوز به آرامش نرسیده بودم. راضیم، از اینکه الان وقتی دارم از زندگیم لذت میبرم حس نمیکنم که دارم خودم رو گول میزنم و اون بیرون هزار تا چیز هست که هنوز تجربه نکرده‌ام، از اینکه آرومم، از اینکه مطمئنم که دوستش دارم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;امیدوارم که اون سه نفر هم به جایی از زندگیشون برسن که مثل من فکر کنن، حالا نه که از من برای اینکه ریدم بهشون متشکر باشن، فقط همینقدر که کمتر ازم متنفر باشن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Dec 2011 00:08:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ultrablack</dc:creator>
<guid>http://ultrablack.blogfa.com/post-731.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خلیج همیشگی فلان</title>
<link>http://ultrablack.blogfa.com/post-730.aspx</link>
<description>یک چیزی شد که فکر کردم شاید بد نباشه یکبار برای ثبت در تاریخ نظرم رو در مورد این ماجرای اسم خلیج فارس اینجا بنویسم. این ماجرا رو تصور کنید: توی کوچه‌ی ما خونه‌ی آخری مال آقای رجبی بود. هر کی هم از ما میپرسید که اونجا خونه کیه میگفتیم خونه آقای رجبی. دو سال پیش آقای رجبی خونه‌اش رو فروخت به آقای کمالی. حالا الان که به ما میگن که اونجا خونه کیه جواب میدیم خونه آقای کمالی. حالا یک گروهی هم بیان هی نقشه و سند تاریخی بیارن که اینجا از قدیم اسمش بوده خونه آقای رجبی و جای شاش پسر آقای رجبی روی سنگفرشش مونده و پسرهای محل روی دیوارش برای دختر آقای رجبی قلب تیر خورده میکشیدن و ... هیچ تغییری در این اصل ایجاد نمیکنه اینجا الان شده خونه آقای کمالی. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا مقایسه کنید با این ماجرای اسم ها. یک زمانی مقصد همه کشتی های خلیج فارس بندر آبادان و بندر عباس بود. ما بودیم که آدرس میدادیم : خلیج فارس، بندرعباس پلاک 2 مثلن. حالا بنادر ایران متروکه شده، بنادر امارات و قطر و کویت و بحرین شدن مقصد همه کشتی ها، عرب ها هم دوست دارن آدرس بدن خلیج فلان، ابوظبی پلاک 2. اسم چجوری جا میفته؟ با تکرار. مساله مهم اینجاست که در دنیا ما بیشتر آدرس میدیم یا عربها؟ اونی که بیشتر از این خلیج استفاده کنه هر اسمی هم که دلش بخواد روش میذاره. با پتیشن درست کردن و نامه نوشتن به گوگل کاری انجام نمیشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما اگر میخوایم این اسم رو حفظ کنیم اول باید بشینیم مملکت خودمون رو درست کنیم، یک کاری کنیم که اسم خلیج فارس بیشتر تکرار بشه، اقتصاد ما باشه که آدرس بده، که اونوقت اگر کسی خواست بیاد بندرعباس و گفت خلیج فلان بتونیم بزنیم تو دهنش. نه که مثلا بشینیم درخواست کنیم اسم خیابون ظفر رو بذارن خلیج فارس. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اصل این فکر از کجا اومد توی سرم؟ یکی دو سال پیش از نماینده سابق ایران توی یونسکو پرسیدن که نظرتون راجع به اینکه ترکها دارن مولوی رو ترک نشون میدن چیه؟  گفت دوربینتون رو ببرید توی خیابون‌های تهران ببینید مردم چند بیت از مولوی حفظن، ببینین کدوم جشن سالانه رو برای مولوی برگزار میکنیم، بعد با قونیه مقایسه کنین، ببینید از دید یک ناظر خارجی و بیطرف مولوی مال کجاست؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه کلام؟ اول باید یک جایی رو ساخت، بعد تصمیم گرفت که اسمش چی باشه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Dec 2011 00:36:33 GMT</pubDate>
<dc:creator>ultrablack</dc:creator>
<guid>http://ultrablack.blogfa.com/post-730.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مملکت شهید پرور</title>
<link>http://ultrablack.blogfa.com/post-729.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1- الان فکر میکنم که تا پارسال همین موقع ها من هم در یک پادگانی نزدیک همین جایی که امروز منفجر شد در حال خدمت بودم. اگر پارسال بود احتمالا به عنوان نیروی پشتیبانی یا همچین چیزی اعزام شده بودم اونجا. اصلا شاید اگر بابام این آشنای دست چندم رو نداشت اصلا کل خدمتم توی همون پادگان لعنتی بود، الان همراه با 17 نفر یا 27 نفر یا هر چند نفر دیگه آدم دود شده بودم و به هوا رفته بودم. در واقع شهید شده بودم. آره، واقعا گاهی مرگ به همین نزدیکی است، مرگ مقدس، مرگ سهل انگارانه، برای کسی که شاید تنها دلیل اونجا بودنش یک رسم کهنه است،  خدمت به میهن. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;2- عطاءالله مهاجرانی به نظرم از بزرگترهای فرهنگ خاورمیانه است. معنای دقیق روشنفکری رو در خودش داره و تمام تلاشش رو هم در هر پست و مقامی که بوده برای فرهنگ این مملکت کرده. در واقع زندگی سیاسی و خانوادگی خودش رو فدای آرمان آزادی بیان و اندیشه کرده( در مقیاس‌های خودش). حالا چند ساله که مجبوره خارج از ایران زندگی بکنه. نمیتونه برگرده چون برای اعتلای این مملکت تلاش کرده، آدمی که 20 سال پیش معاون رئیس جمهور بوده، بعدش وزیر فرهنگ بوده، فرهنگ این مملکت رو در طول 2 سال وزارتش تکون داده، حالا تبعید شده. مادرش مرده ولی نمیتونه برگرده و اینجا باشه، دستش فقط میرسه به کیبرد کامپیوتر،که برای مادرش در وبلاگش بنویسد، دستش از ایران کوتاهه، به نظرم اونم شهید شده، در راه خدمت به میهن. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا ایرانه، همه یک روز شهید میشیم، سقوط هواپیما، کهریزک، عاشورا، 25 بهمن، پادگان بیدگنه، دفاع مقدس، آره، فقط اسمش فرق میکنه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 13 Nov 2011 01:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ultrablack</dc:creator>
<guid>http://ultrablack.blogfa.com/post-729.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از دفتر خاطرات یک معلم زبان رویا‌ پرداز</title>
<link>http://ultrablack.blogfa.com/post-728.aspx</link>
<description>بعد سر کلاس  از دختره میپرسم که آیا بعد از بیدار شدن زود از جات بلند میشی؟ جواب میده نه. میپرسم چرا؟ میخواد بگه که چون دوست دارم توی تخت بمونم و دوست پسرم رو ناز کنم، اونم منو ناز کنه، با همون دست و صورت نشسته همدیگرو هی بوس کنیم،بعد تو نگاهش بخونم که داره آرزو میکنه کاش این لحظه تا ابد ادامه داشته باشه، بعد من شیطونی کنم، باهاش ور برم، قلقلکش بدم، بعد اون  کلافه بشه بلند شه که بره، من بمونم توی تخت،  بعد همینجوری  نگاهش کنم که داره لابه لای لباسهای پخش زمین دنبال شرتش میگرده، بعد اونم هی ادا دربیاره که یعنی از من خجالت میکشه که لخته، بعد که شرتش رو پیدا میکنه مثل ارشمیدس فریاد بزنه یافتم یافتم، بعد ناگهان حمله کنه به سمت من، منم ...... .&lt;/p&gt;&lt;p&gt; ولی خب، نه روش میشه و نه میتونه که اینهمه چیز رو به انگلیسی بگه، فقط میگه: I just like it. و سرش رو میندازه پایین. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Oct 2011 23:46:57 GMT</pubDate>
<dc:creator>ultrablack</dc:creator>
<guid>http://ultrablack.blogfa.com/post-728.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Challenge Accepted</title>
<link>http://ultrablack.blogfa.com/post-727.aspx</link>
<description>
ازم میپرسه که به نظر خودت بزرگترین عیبت چیه؟ خیلی راحت میتونم جواب بدم. تنها آدمی رو که قضاوت کردم در این سالها همانا خود بیچاره‌ام بوده‌ام. بی خیالم. به فکر آینده نیستم. فکر نمیکنم که قرار است که چه ها بشود. رویاهایی دارم، مثل قدم زدن روی دیوار چین، مثل عشق بازی در پاریس، مثل مست بازی در برلین، کتاب خوندن توی کوچه پس کوچه های پراگ، خوابیدن توی آفتاب آفریقای جنوبی یا آرامش جزیره سیشل. توی رویابافی شاید بی نظیر باشم، اما تلاش برای واقعی کردن رویاهام، هیچ. شاید بزرگترین اشکالم این باشه که آدم جنگیدن نبودم. شاید اگر همون روزهای اول جنگیده بودم کار به اینجا ها نمیکشید. خوب که فکر میکنم میبینم من جنگ اول رو جنگیدم، خوب که نگاه میکنم میبینم هنوز زخم هاش رو دارم، همین هم شد که دیگه نجنگیدم، جنگ اول رو خیلی سخت باختم، هنوز هیجده سالم نشده بود که باختم، عقب نشینی کردم، عقب نشینی شد عادتم، بهش گفتم کوچ، اسمش رو گذاشتم تغییر موضع استراتژیک و هزار تا مزخرف دیگه. خودم هم میدونستم که دارم زر میزنم، گول زدن خودم؟ نه، اصلا،خودم همیشه داشتم خودم رو از اون بالا نگاه میکردم، من حتی موقع خواب دیدن هم هوشیارم و دارم خودم و خوابم رو قضاوت میکنم، وقت بیداری که حسابش جداست. &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آره، آدم جنگیدن نبودم. اما حالا، آره، انگار یک چیزایی فرق کرده، میدونم که دلم میخواد با کی عشق بازی در  پاریس رو تجربه کنم، و این منو مشتاق میکنه به این جنگ. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 07 Sep 2011 03:18:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ultrablack</dc:creator>
<guid>http://ultrablack.blogfa.com/post-727.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ultrablack.blogfa.com/post-726.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دخترعمه‌ام حامله شده. از شوهر رسمی و محضری و عقدیش البته. ولی همچین داره با شوق و ذوق برای من توضیح میده، همچین با جزئیات و توضیح آخرین توصیه‌های دکتر و مامانش و زری خانم زن همسایه، که هرکی ندونه فکر میکنه من بابای بچه هستم. تنها چیزی که از قلم انداخت بگه پوزیشنشون بود. باید بپرسم، یعنی باید از همه اونا که بچه دار شدن بپرسم، یک نظر سنجی بذاریم بعد اونایی که از بچه فراری هستن از اون پوزیشن ها هم دوری کنن! کار از محکم کاری عیب نمیکنه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از اینها گذشته انقدر ذوق و شوق داشت که هرچی خواستم بگم که تو حالا مثلا خودت چه کوفتی شدی که بچه‌ات بخواد بشه، نشد. حالا روی  دلم مونده این حرفه. برای بقیه شما میگم که از این طرح و برنامه ها دارین! نکنین آقا، نکنین خانوم، یعنی نه که کلاً نکنین، اما مواظب باشین.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Aug 2011 13:30:02 GMT</pubDate>
<dc:creator>ultrablack</dc:creator>
<guid>http://ultrablack.blogfa.com/post-726.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حقوق از دست رفته</title>
<link>http://ultrablack.blogfa.com/post-725.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز رفتم  که بدم، از لحاظ خون. خیلی هم هیجان داشتم که دارم حرکت مثبت انجام میدم و اینها. خانوم دکترش گفت شما چون مجردی و رفتار جنسی داشتی ما نمیتونیم ازت خون بگیریم. فکر کرد من گاوم، خودم نمیفهمم که کجا اومدم و چه کار میخوام بکنم. فکر کرد روشهای انتقال ایدز و هپاتیت و فلان رو نمیدونم. خیلی سعی میکرد حرفه‌ای رفتار کنه، اما قضاوت توی چشماش دیده میشد. حالا باید مینشستم براش از سطح تعهد در رابطه‌ام  میگفتم؟ جواب میداد که شما متعهدی، پارتنرت از کجا معلوم متعهد باشه؟ براش میگفتم که برای نسل ما تعهد به ازدواج نیست؟ عصبانی میشدم که چرا انقدر متحجرانه برخورد میکنه؟ عصبانی میشدم که چرا با یک داوطلب اینطوری برخورد میکنه؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ازش تشکر کردم که انقدر دقیق به وظایفش عمل میکنه و اومدم بیرون. رفتم آزمایش هپاتیت و اچ.آی.وی دادم. و خیالم راحت شد که دفعه دیگه که کسی گفت چرا نمیری خون اهدا کنی بهش جواب میدم که از نظر سازمان انتقال خون، خون من شایستگی‌ لازم رو نداره. که من در این مملکت اسلامی حق اهدا خون هم ندارم.  این هم به لیست بلند بالای حقوق از دست رفته اضافه شد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پ.ن مهم &lt;/strong&gt;: اما شما اگر بیش از 50 کیلو وزن دارید، بیماری قلبی یا کم خونی ندارید، در یکسال اخیر به خارجه یا جنوب ایران سفر نکرده اید و  روابط جنسی خارج از ازدواج نداشته اید به سازمان انتقال خون مراجعه کنید. به قول معروف‌: اهدای خون، اهدای زندگی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 30 Jul 2011 13:29:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ultrablack</dc:creator>
<guid>http://ultrablack.blogfa.com/post-725.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

