تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی آخرین وسوسه های من
 
آخرین وسوسه های من
 
 
Last Temptations Of The New Christ
 

زني جذاب، بدون توجه به سن، وارد اتاق خوابش ميشود، لباسهايش را، همه ي لباسهايش را، در مي آورد ، به بدنش در آينه نگاه ميكند، لباس خواب حريري به تن ميكند و در تخت خواب به شوهرش ميپيوندد و چراغ را خاموش ميكند.

سوال  : نسبت ضربان قلب شوهر را ، به ضربان قلب پسر 15 ساله ي همسايه كه از پنجره شاهد ماجراست تا دو رقم اعشار محاسبه كنيد. ( از اندازه ي پنجره و زاويه ي ديد پسر همسايه صرف نظر كنيد.)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:0  توسط فرشاد  | 

بهروز بقايي  افتاده است. سكته ي قلبي كرده است و به مغزش آسيب رسيده است و دكترش از مردم خواسته دعا كنند. از ديشب كه شنيده ام حالم گرفته است و به كسي نگفته ام.

10 سال ميگذرد از آن روزهايي كه براي اولين و آخرين بار رفتم روي سن تئاتر، كاري بود كه بقايي كارگردانش بود و ميخواست براي جشنواره آماده شود. من قرار بود كه نقش پسري را بازي كنم كه حرف نميزد، معلوم نبود لال است يا نميخواهد حرف بزند، ولي سنتور ميزد، با سازش حرف ميزد. چند جلسه اي تمرين هم كرديم، ولي روياي مهندس شدن من، تمام ذهن مادرم را گرفته بود و تمرين به پايان نرسيد. التبه خود آن تئاتر هم انگار اجرا نشد هيچ وقت، يا من نفهميدم.

دلم گرفته است. كاش بهروز بقايي برگردد به زندگي. زندگي اي كه به ما ياد داد بيشتر دوستش داشته باشيم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:29  توسط فرشاد  | 

آن كسي كه ادعا كرده بود كه همه ي داستانهاي جهان تا كنون گفته شده است، بيايد بنشيند تا برايش از داستان زندگيم بگويم. بيست و پنج ساگي آدم كه انقدر پيچيده باشد، سي و پنج سالگيش به كجا ميكشد؟ آيا اصلاً به چهل و پنج ميرسد؟

اين روزها هر كس كه به من ميرسد و من كه به هركس ميرسم، سوالي داريم قديمي، با لحني جديد: " خوبي؟ " . يعني ميدانم كه خوب نيستي، ميدانم كه از درون فرو ريخته اي، ولي آيا هنوز ميتواني ادامه بدهي؟ آخرين باري كه فكر پايان خودخواسته كرده اي چند ساعت پيش بوده است؟ آخرين باري كه آرزويي داشته اي يا از ته دل شاد شده اي چند روز پيش بوده؟ و جواب كه ميشنويم كه  "خوبم "، باور نميكنيم.

اين پائيز لعنتي پس كي تمام ميشود؟ غمگين ترين فصل تمام سالها. 

پ.ن : ولي من خوبم، باوركن.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:42  توسط فرشاد  | 

قبل از اين كه موبايل اختراع بشه، مردم به چه اميدي سر پست افسر نگهباني آن هم روز جمعه دوام مي آوردن؟ فكر كنيد، از جمعه صبح ساعت 7 كه همه ي شما يا توي بغل معشوقتان خواب بوده ايد يا داشته ايد خوابش را ميده ايد بنده رفتم پادگان، همين الان برگشتم. بعد هر چي هم اعتراض ميكنيم ميگيم براي آسايشگاه افسران اينترنت پر سرعت بذارن، زير بار نميرن.

اين روزها كه ميگذرد فكر ميكنم كه اگر اين گودر ، زمان بچگي هاي ما اختراع شده بود، ما ديپلم هم نميگرفتيم، ولي ممكن بود هنرمند يا نويسنده ي خوبي بشويم.

پ.ن : گاهي اوقات ناله كردن آدم را سبك ميكند، حتي شما دوست عزيز.

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:23  توسط فرشاد  | 
از ديالوگهاي فرشاد كه سرباز شده است:


1- من ( ديروز در حال اعزام براي سركوب شما اعتشاشگران) : حاجي جان، از اين باتومها سبزش نيست؟

2- من ( ديشب در حال بازجويي از شما اغتشاشگران ) : حاجي جان، قربون دستت اين يارو ميگه تا شيشه نوشابه سبز نباشه همكاري نميكنه، قربونت يكيو بفرست سر كوچه يه اسپرايت بگيره كار زمين نمونه.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:44  توسط فرشاد  | 
 

داستان از این قراره که ما یک همسایه ای داشتیم سالها پیش و این همسایه یک دختری داشت و ادامه ی ماجرا رو که خودتون میدونین. دبیرستانی بودیم که از هم دور شدیم و بعد در سالهای بعد از دانشگاه دوباره همدیگرو پیدا کردیم و دو سه باری همدیگر را دیدیم. بعد باز همدیگر را گم کردیم. و دو سه سال از آخرین دیدار میگذره.

بعدش امروز بنده دارم از سربازی برمیگردم خونه، میبینمش که در یک تاکسی خالی نشسته و منتظر که تاکسی پر بشود، سرش به موبایلی گرم است که من ۲ سال است شماره اش را ندارم، سیر نگاهش میکنم و رد میشوم، هیچ حرکتی هم نمیکنم.

بعد فکر میکنم  که خوب، من هم یکی از همان پسرهای بی معرفت مسخره هستم دیگر، رفتارم عادی است، ولی بعد میبینم که نه، فرق دارد. مامانم تعریف میکند که تا قبل از پنج سالگی، اگر شب یک لیوان شیر داغ نمیخوردم نمیخوابیدم، اما از آن به بعد بوی شیر و کره حالم را بد میکند، تا هفت سالگی موز دوست نداشته ام ( خب نیازی هم نداشته ام!)، و قس علی هذا. با خودم فکر میکنم این هم مثل آن.

به همین سادگی، به همین بی مزگی.

پ.ن: اسفند دود کنید، حتی اگر کسی از وضوح تصویر بی.بی.۳۰ فارسی در خانه تان تعریف کرد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:4  توسط فرشاد  | 
 

اين روزها همه از هايپر ماركت حرف ميزنند، من انگار مثل اصحاب كهف ۳۰۰ سال خوابيده بودم و حالا كه بيدار شدم همه چيز عوض شده، مردم تفريحات جديدي دارند كه من هنوز تجربه نكرده ام. يكي بيايد من را ببرد هايپر ماركت، يا اگر نمياييد ما راببريد حداقل آدرس بدهيد خودمان برويم.

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:57  توسط فرشاد  | 
 

از آثار مشترك سعدي و استاد شجريان:

 

  • ذوقي چنان ندارد بي دوست زندگاني        دودم ز سر بر آمد زين آتش نهاني

 

  • دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست        تا نگويند رقيبان كه تو منظور مني
 |+| نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:51  توسط فرشاد  | 


2- فكر ميكنم متفكران عالم بايد بنشينند و يك سري لغات جديد بسازند كه مراحل مختلف رابطه هاي ما را نمايندگي كند. يعني هر دفعه كه يك دوستي ميپرسه رابطه ات با فلاني چطوريه الان، مجبور نباشي بهش بگي كه آخرين باري كه با هم خوابيده ايد چند وقت پيش بوده است. 

1- مهم نيست كه چقدر سواركار خوبي باشي، سرنوشت كسي كه با الاغ در مسابقه ي اسبدواني شركت ميكند شكست است.

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:50  توسط فرشاد  | 
پستم نمي آيد.

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:56  توسط فرشاد  | 

1- روياهاي يك الكلي كه شب جمعه اي بدون حتي يك قطره الكل در خونش به خواب رفته است :

خواب ديدم رفته ام به مهماني كوچكي كه كه دكتر رضا براهني مهمان وپژه شان است. حالا من در شگفتم كه براهني اومده ايران يا من رفم خارج. چاي مي آورند با شيريني هاي ريز ايراني، باقلوا و اينجور چيزها. من دلم الكل ميخواهد، خوب كه فكر ميكنم ميبينم دلم جين ميخواهد. بلند ميشم و بدون هيچ رودر وايسي كابينتها را دنبال مشروب ميگردم. بالاخره جين پيدا ميكنم. همون استكان چاي رو خالي ميكنم، از جين پرش ميكنم و همونجا ايستاده يك نفس بالا ميرم. استكان دوم رو پر ميكنم و يخ و اينها و ميام به سمت ميزي كه همه دورش نشسته اند. همين كه مينشينم براهني ميگه : فرشاد خيلي لطف كرده امشب به جمع ما پيوسته! انگار كه من يك نويسنده ي بزرگ باشم و براهني يك وبلاگ نويس كه وبلاگش روزي دو تا و نصفي خواننده داشته باشه.

2- سرباز نمونه : انسان مزخرفي است كه حتي جمعه هم ساعت 6 صبح اتوماتيك بيدا ميشود.

پ.ن( دو ساعت بعد ) : واقعاً چه آدمهاي پررويي پيدا ميشن، طرف كامنت خصوصي گذاشته :" بگو ببينم شيطون ديگه چي خواب ديدي؟ " . چه انتظاراتي دارند مردم .



 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 6:58  توسط فرشاد  | 

از تبادل شماره تلفن بين دوست دخترتان با دوست دختر دوستهايتان جلوگيري نماييد. زيرا ممكن است دوست دختر شما بشود دوست دختر سابقتان و دوست دختر دوستتان بماند، بعد  يك مهماني كه برويد بعدش همان دوست دختر سابقتان از سايز كفش و كمر و سينه و مزه ي لب دوست دختر فعليتان خبردار ميشود ، بعد يا غصه ميخورد كه چرا خودش به اين خوبي نبوده، يا فحش ميدهد كه شما چه احمقي هستيد كه او را ول كرده ايد و اين يكي را چسبيده ايد يا يك حالت مسخره ي ديگري.

به هر حال جلوگيري كنيد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:0  توسط فرشاد  | 

طراوت بوسه ات به طراوت ترانه هاي پيك فلويد مي ماند، كه هنوز بعد از اينهمه سال با اينكه حفظ شده اي و جمله ي بعد را ميخواني پيش پيش، اما هربار حس جديدي ميدهد و آدم را به زندگي اميدوار ميكند، مرا ببوس، در تاريكي كوچه اي كه از باران پاييزي نمناك است.


I'm holding out
For the day
When all the clouds
Have blown away
I'm with you now
Can speak your name
Now we can hear
Ourselves again
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:18  توسط فرشاد  | 

پايان شب سيه، سپيد است؛ البته اگر شانس بياري.

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:16  توسط فرشاد  | 
 داشتم يادداشت هايم در دوران آموزشي را ورق ميزدم، يادم افتاد يك تبريك و تهنيت بايد ميگفتم كه فراموش كردم، حالا به هرحال:

" هفدهم شهريور هزار و سيصد و هشتاد و هشت، دهمين سالروز كشف زن توسط فرشاد را گرامي ميداريم. "

حالا بعد از ده سال، وضع چندان متفاوت نشده، هنوز هم من به دنبال كشف كردن هستم. يعني شايد زن يكي از موضوعاتي است كه هر روز ميشود دوباره كشفش كرد.


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:51  توسط فرشاد  | 
 شنوندگان گرامي، صدايي كه هم اكنون ميشنويد اذان ظهر به افق كرمانشاه نام دارد و معناي آن اين است كه تا لحظاتي ديگر نماز جماعت در نمازخانه ي پادگان برپا شده و فرماندهان گروهانها آسايشگاه ها را تخليه خواهند كرد. لطفاً هرچه سريعتر به محلي كه براي پيچاندن نماز جماعت و دوري از ديد فرمانده گروهان،  از قبل در نظر گرفته ايد رفته و تا بيست دقيقه آنجا بمانيد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:52  توسط فرشاد  | 

آدرس محل سكونت فعلي من : جهان، بن بست ٍ اول.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:48  توسط فرشاد  | 
 

دست و پا میزنم که بمانی، ولی مدتهاست که رفته ای. زبانت میتواند دروغ بگوید، ولی چشمهایت، نه.

 و من چقدر از تنها شدن میترسم.

 

 

پ.ن: نمیدانم این بیماری صبح زود اتوماتیک از خواب بیدار شدن، که در پادگان به آن مبتلا شده ام قرار است کی درمان بشود.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 5:40  توسط فرشاد  | 

0- و گاهي اوقات آدم بيشتر از آنچه انتظار دارد ناراحت ميشود، وقتي ميبيند كه هيچ كسي را ندارد كه شام دعوتش بكند يا آخر هفته را با هم بروند شمال. 

1- حماقت انسان تمام نميشود، فقط از شكلي به شكل ديگر تبديل ميشود.واضح است كه منظور از انسان شخص ٍ شخيص ٍ خودم هستم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:15  توسط فرشاد  | 

هنوز هم، حتي در سال 2009، آدمهايي هستند كه شعار ميدهند رقص زن و شراب و زنا براي بشر ضرر دارد. من كه نديده ام و نخورده ام و نكرده ام، ولي آنها كه ديده اند و خورده اند و كرده اند نظرشان متفاوت است انگار.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:38  توسط فرشاد  | 

برادرم چنان همه چيز خانه ي مان را متناسب با نبودن من تغيير داده است كه به محض ورود به خانه، احساس شهادت ميكنم. حتي عكسي هم از من قاب شده است و كنار عكس بقيه ي درگذشتگان گذاشته شده است. 


 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:34  توسط فرشاد  | 

آدم دائم الوضو آدمي است كه  بيشتر از اينكه به فكر خدا باشد به فكر خروجي پايين و مقاومت اسفنكتر هايش است.


 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:33  توسط فرشاد  | 

بالاخره، ديروز دوره ي هشت هفته اي آموزشي سربازي تمام شد و من همانطور كه قبلا مطلع شده ايد به خانه بازگشته ام. با وجود اينكه جايي كه ما بوديم به القاب هتل و مجموعه تفريحي- فرهنگي مفتخر است، اما در كل پادگاني بود با همان سيم خاردار ها و ديوار هاي بلند كه انگار از همان روز اول بر دل آدم مينشيند؛ غرض اينكه به هر حال يك لحن و اخلاقي الان بر من مستولي است كه دارم تمام تلاشم را ميكنم كه از دست بدهمش و بشوم همان فرشادي كه بودم، هرچند كه چيز دلچسبي هم نبوده ام كه قابل افتخار باشد.

در طول اين مدت 8 هفته اي، تمام تلاش خودم را كردم تا حتي جمله اي هم به صورت خاطرات ننويسم و موفق شدم، اما دفتري كوچك كه در جيب جا ميشود را پر كرده ام از فكرهايم، فكرهايي كه خيلي هاشان اگر در لحظه ي نزول در ذهنم ميماندند آن وقت من ديگر نميماندم، چيزي شبيه جام خاطرات دامبلدور، براي آنانكه هري پاتر خوانده اند. 

بارها هم پيش آمد كه پستهايي به ذهنم رسيد براي وبلاگ كه آنها هم در همين دفتر نوشته شده است و اگر هنوز بعد از گذشت زماني از نزولشان جالب توجه به نظر برسند اينجا نوشته خواهد شد.

پيشاپيش از اين لحن خشك و بي مزه عذرخواهي ميكنم. اميدوارم زودتر بهتر شوم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 2:22  توسط فرشاد  | 

و انگار دنيا از وقتي كه من رفته ام و برگشته ام كوچكتر شده است. حتي كوه هم به كوه رسيده است.

و من در مانده ام.

باشد كه رستگار شوم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:17  توسط فرشاد  | 

اين منم، با موهايي در آمده، ريشي كثيف و تني خسته؛

به خانه بازگشته ام.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:4  توسط فرشاد  | 
 

۱-کافور...، بودن یا نبودن؟ مساله این است.هفته ی پیش که ۲۴ ساعت تهران بودم مشخص شد که کافور در غذای پادگان نیست و با این کشف موجی از شور و شادی به همرزممانم تزریق کردم.

۲- شما دارید وبلاگ یک تیرانداز حرفه ای را میخوانید. امروز در تیراندازی با کلاشینکف برای بار اول، ۱۰۰ امتیاز گرفتم که حداکثر بود. و الان در مرخصی تشویقی به سر میبرم به خاطر همین شاهکار.خال های سیاه معشوق در رسیدن به این نتیجه بسیار مرا کمک کردند.

۳- در سربازی دوست خوب زیاد پیدا میشود، حیف که همه شان پسر هستند.  

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:39  توسط فرشاد  | 
بعد از یک هفته که از خانه و اینترنت و اخبار به دور بودم، امروز با یک مرخصی 5 ساعته که از دقایقی پیش آغاز شده است آمده ام به شهر.

موضوعاتی که میتوان راجع به آنها نوشت بی نهایت زیاد هستند. لحن رسمی و سردی که دارم به خاطر دوری از فضای وبلاگستان است که اگر این 5 ساعت فرصت کنم و 1300 آیتم گودرم را بخوانم برطرف میشود.

اینجایی که ما هستیم به اصطلاح هتل است. روزه خواری و پیچاندن نماز جماعت آنقدر همه گیر است که هیچ لطفی ندارد. ولی، غربت ، به خصوص در روزهای اول جان آدم را بالا می آورد،به خصوص آن وقتی که منتظر یک زنگ تلفن هستی، یا در صف تلفن عمومی هستی، آخر آسایشگاه ما دو خط تلفن مستقیم یکطرفه و پادگان ما 20 تلفن عمومی دارد.حمام و دستشویی و غذا در وضعیت مطلوبی هست و مشکلی ایجاد نمیکند ولی دوری از خانواده و بسته بودن در پادگان احساس زندان به آدم میدهد. 

با مردمانی از تمام ایران هم گروهان هستم. و آنقدر مسائل بامزه ای اتفاق میافتد که وقت برای خندیدن کم میاوریم. با توجه به مطلوب بودن وضعیت گروهان از نظر نظم و انضباط تا کنون هیچ تنبیه گروهی نشده ایم و کلا شاید 2 نفر به اندازه ی 3 متر سینه خیز رفته باشند. و البته این وضع عمومی پادگان است که دلیل عمده ی آن عدم حضور سربازان زیر دیپلم در این پادگان در 5 سال اخیر میباشد که رفتار مسوولین آن را تحت الشعاع قرار داده.

بعد از گذشت سه روز اول، اصلا متوجه گذشت این هفته نشدیم. و ادامه ی آن هم به همین منوال خواهد بود. احتمالا هفته ای یکبار چنین مرخصی هایی خواهیم داشت و در انتهای ماه، مرخصی 5 روزه ای هم در پیش خواهد بود.

از لحن گزارش گونه و سرد این پست عذر میخواهم ولی، حالا که دوباره متن را خواندم فلسفه ی اعترافات در زندان را متوجه شدم. حس آدم میرود، فقط اگر یک هفته خانه و خانواده ات را نبینی و محصور باشی، ممکن است هرچیزی بگویی. شما هم غصه نخورید. برمیگردم و برمیگردم.

در پست قبل دروغ گفتم، دلم برای همه تان تنگ میشود، برای بعضی ها خیلی زیاد تنگ میشود، و بغضی که قابل فروخوردن نیست گلوبم را میگیرد، حتی همین الان.....  .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:32  توسط فرشاد  | 
اشكال بزرگ كله ي كچل، بند نشدن عينك آفتابي روي آن است.

امشب دارم ميرم كه ديگه واقعاً سرباز بشم. حداقل دو يا سه هفته نيستم و كامنتي هم تاييد نميشه. 

عمراً هم اگر فكر كنين دلم براتون تنگ ميشه.


 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 16:17  توسط فرشاد  | 

موضوع بحث:


ارتباط روزه داري در گرماي طاقت فرساي تابستان با خواهر و مادر ِ فرد ِ روزه دار.

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:4  توسط فرشاد  | 

هيچ چيز اندازه ي اين آدمهاي ظاهراً لا مذهب  كه با پزهاي روشنفكرانه، اداهاي پست مدرن و " آخ جون شله زرد " و " آخ جون ربنا " طبق اصول اسلام روزه ميگيرند، حالم را به هم نميزند. 


ظاهراً لامذهب : آدمي است كه ميگساري ميكند، روابط خارج از ازدواج دارد، حجاب اسلامي ندارد، نماز نميخواند.

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 2:51  توسط فرشاد  | 
 
  بالا