تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی آخرین وسوسه های من
 
آخرین وسوسه های من
 
 
Last Temptations Of The New Christ
 
 

یلدای من شبی است که " تو " درآن طولانی  باشی. یلدا شبی است که چشمانم از ذوق دیدن " تو "به خواب نمیروند.

یلدا دیشب بود که کنارت بودم. امشب فقط آخرین شب پاییز خواهد بود وقتی " تو " نباشی.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 18:22  توسط فرشاد  | 
1- ياد گرفته ام در اين مجالس به اصطلاح عزاداري كه مجبورم در پادگان شركت كنم، يك گوشه ي دنج گير بيارم و بخوابم، غير از اينكه گوشم رو از شنيدن خزعبلاتشون در امان نگه ميدارم يك مزيت ديگري هم داره، اونم اينكه وقتي بيدار ميشم چشمهاي سرخ و بادكرده ام تفاوتي با چشمهاي بقيه نداره. البته بايد يك دفعه بيدار بمونم، نكنه همه مثل من ميخوابن؟

2- آگهي غير بازرگاني : پاسخ به كامنتهاي خصوصي در منزل يا محل كار*  شما در اسرع وقت، با تعيين وقت قبلي، جلسه ي اول رايگان.

* : منظور محل اون كار شما، همون مكان به قول معروف.

پ.ن : این تصاویر رو که میبینم، جیگرم آتیش میگیره.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 15:15  توسط فرشاد  | 

" ..... ناز انگشتاي بارون تو، باغم ميكنه.

... "

و من چقدر دلم براي " تو " تنگ است. 
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:15  توسط فرشاد  | 

براي حفظ كيان مملكت اسلامي، دفاع از آرمانهاي .... و غيره، به پادگان ميروم.

تا فردا نيستم.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 8:25  توسط فرشاد  | 
 

صبح زود از خانه بيرون ميروم، در آسانسور را باز ميكنم، بوي عطر تو توي صورتم ميخورد، كار مهمان شبانه ي پسر همسايه است كه صبح زود ميرود. بغض ميكنم،  دو قطره، فقط دو قطره اشك ميريزم، تمام ميشود. به پاركينگ ميرسم، تمام ميشوي.

ديگر به اشک مصنوعی نیاز ندارم.  

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 11:42  توسط فرشاد  | 
We were the kings and queens of promise
We were the victims of ourselves
Maybe the children of a lesser God
Between Heaven and Hell
Heaven and Hell

Into your lives
Hopeless and taken
We stole our new lives
Through blood and pain
In defense of our dreams
In defense of our dreams

30 Seconds to Mars - kings & Queens
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:26  توسط فرشاد  | 

فكر ميكنم در روانشناسي مدرن، جاي رشته ي " روابط بين الوبلاگ نويسان " خالي مانده است. همت كنيم هر كدومممون يك فصل كتاب رو بنويسيم، سر ماه 25 جلد منتشر ميكنيم.

من خودم فصل مثلثها و مربع هاي وبلاگي رو بر عهده ميگيرم.


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:54  توسط فرشاد  | 

بعد از 36 ساعت دارم از پادگان برميگردم. تاكسي تجريش را سوار ميشوم. ديشب در پادگان نخوابيده ام. خوابم ميبرد، به راننده نگفته ام كه كجا پياده ميشوم، شايد كه او بيدارم كند. چند روز از آخرين ديدارمان ميگذرد. روي همان صندلي چركمرده ي تاكسي خواب تو را ميبينم،تويي كه تنها روياي من بودي. ميبينم كه دست دراز ميكني به سمت من، به سنت هميشگي، با پشت دست نرم و نازك و زنانه ات كه بوهاي خوب ميدهد، صورت زبر من را نوازش ميكني، گرماي دستت آنقدر واقعي است كه از خواب ميپرم، تو نيستي، صندلي عقب خالي است، بايد پياده شوم.بايد از روياي تو هم پياده شوم.

شايد بهتر است در ايستگاهي كه معلوم نيست قطارهايش كجا ميروند، هميشه فقط يك بدرقه كننده باقي بماني.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 20:59  توسط فرشاد  | 

دوست داري چه بنويسم؟ تو كه به هرحال نميخوانيم؛ كم نوشته ام از خوشيهايمان؟ كم نوشته ام از نا خوشي هايمان؟ شايد اينكه از حال الآنمان نمي نويسم به خاطر اين است كه نميتوانم دسته بنديش كنم ، به خاطر اينكه نميدانم اين روزگار تلختر از تلخ، خوشي است براي ما يا ناخوشي.

وبلاگ نويسي يك اشكال بزرگ دارد، وقتي توي دفتر، روي كاغذ مي نويسم، آنجا كه عصباني ميشوم از خودم، آنجا كه نبودن تو آنقدر اذيتم ميكند، ميتوانم آنقدر خودكار را فشار دهم كه ردش تا چند صفحه بماند، يا آنقدر به مدادم فشار بياورم كه بشكند، ولي اينجا چه؟ اين جمله ها را با هر فشاري روي كيبورد بنويسي، معنايش يكي است. دوستي كه دور است از من، نميفهمد كه حالم چقدر بد است.


 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:5  توسط فرشاد  | 

خب يعني شما انتظار داريد كه با همه ي اين سنگ هايي كه هر روز از آسمان ميبارد، باز بيايم بنشينم پشت اين كامپيوتر لعنتي و پست بذارم دور هم بخنديم؟ نه، واقعاً فكر ميكنيد كه من مثل دلقك يك سيرك بزرگ ، انقدر جون دارم كه با اينهمه غم پستهاي خوب بگذارم؟ يا نه انتظار داريد كه مثل اين اتمسقر جديد وبلاگستان بيايم بنشينم غمهايم را برايتان بنويسم؟ يا يك تابلو بزنم كه اين دكان تعطيل است؟ و چقدر تلخ است كه اين روزها وبلاگ خيلي از دوستانم چنين سرانجامي يافته اند و من ميدانم كه تمام اين مصيبت از نحوست اين پاييز است كه همراه با برگ درختان كلي چيزهاي خوب ديگر را ميميراند.

خوب ميدانم كه من با اتفاقاتي كه در اين فصل لعنتي افتاد ديگر آن كسي نيستم كه قبلا بودم. حتي اگر پستي هم ميذارم كه مثل قديم هاست ، چيزي نيست جز يك تلاش مذبوحانه براي آنكه به خودم تلقين كنم كه زندگي ادامه دارد.

ولي تو، تويي كه نميدانم هيچوقت اينها را ميخواني يا نه، تو بدان كه همه چيز براي من عوض شده، وبلاگ نوشتن بدون اميد رسيدن كامنت تو كار عبثي بيش نيست. 

واقعا اين روزها فكر ميكنم كه روشنفكر بازي بس است، حالا ديگر فكر ميكنم كه وقتش شده كه عربده بكشيم، شيشه ها را بشكنيم، يقه هايمان را جر بدهيم و در اين مهمانخانه ي مهمان كش روزش تاريك را تخته كنيم.



 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 21:42  توسط فرشاد  | 

امشب من بايد خانه را خالي بگذارم تا برادر كوچكترم دختري را كه تازه شناخته است به حجله ببرد.اس ام اس زده كه "ساعت فلان تا فلان خانه نباش، به جايش فلان بطري را از توي كمدم بردار، ماشين هم ببر. "بعد چند دقيقه دوباره اس ام اس زده: "فكر ايدز گرفتن من هم باش! ". حال ندارم تا داروخانه بروم، آن شكلاتي ها قسمت برادرم شد. ما كه قرار است پدر شويم.

هيچوقت با برادر بزرگترم چنين رابطه اي نداشتم. يعني با برادر كوچكترم هم ندارم. يعني دوست دارم هميشه يك آدم مرموز كوفتي باقي بمونم. يعني از اينكه خانواده ام دختري را كه دوست دارم بنشاسند، احساس خوبي ندارم. يعني..... .

پ.ن: مرده شور اين سيگار را ببرد كه يك نخش اندازه ي نيم كيلو اسفند بو ميدهد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:52  توسط فرشاد  | 
1- از بچگي به تاريخ معاصر علاقمند بودم. هميشه در تاريخ انقلاب يك ابهام داشتم و اون اين بود كه حكومت شاه كه خيلي آروم و بي سر و صدا كار كرده بود و در سال 1356 ، سيزده سال بود كه نخست وزيرش هم تغيير نكرده بود، چگونه ظرف كمتر از يك سال آن طور ساقط شد. حالا همه چيز دارد دوباره اتفاق ميفتد، شايد براي آنكه ابهامات امثال من رفع شود.

2- انتشار بيانيه هاي ميرحسين توي اين وبلاگ، يك حس عجيبي به من ميده. مثل اين ميمونه كه توي يك مسابقه ي دوي امدادي وظيفه ي خودت رو به خوبي انجام داده باشي. جداي از مفهوم سياسي اين كار، محتواي بيانيه ها كه هربار پنجره ي جديدي رو به جنبش باز ميكنه و پيامهاي خاص خودش رو داره خيلي هيجان انگيزه.

3-  19 تير،14 آبان، 17 آذر، 23 بهمن و...، اين روزهاي فرداي درگيري ها، رد شدن از جلوي زندان اوين، كه نزديك خانه ي ماست، دل آدم را خون ميكند.ديدن انبوه خانواده هايي كه آمده اند تا شايد بتوانند از عزيزانشان كه ديروزش به خانه بازنگشته اند خبري بگيرند. كاش همه سالم باشند و سالم بمانند.

- تا پس فردا ظهر پادگانم. به خاطر تاخير در تاييد كامنتها عذر ميخوام.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:36  توسط فرشاد  | 
بيت:

ما ز  ال.دي* چشم ياري داشتيم                    خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم.

نتيجه: پدر ميشويم!

* : به ميل خود به جاي ال.دي ميتوانيد اچ.دي، آي.يو.دي، و غيره هم جايگزين كنيد.


 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 21:5  توسط فرشاد  | 
در پيدا كردن وبلاگ دوم يك دختر زيبا و دوست داشتني، لذتي هست كه در اينكه خودش آدرسش را به آدم بدهد نيست. 


از همكاري هاي مشترك استاد و حافظ:

        - تا درخت دوستي بر كي دهد                 حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم

- شيوه ي چشمت فريب جنگ داشت                  ما ندانستيم و صلح انگاشتيم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:21  توسط فرشاد  | 
چه ميكنه اين ميرحسين؛ قند مكرر، بيانيه شانزدهم.
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 20:16  توسط فرشاد  | 
اين يك پست روزانه نويسي است، از دفترم منتقل شده، خواستم اينجا هم بماند.

تنها نشسته ام در پادگان. هر يكي دو ساعت ميروم و به سربازها سر ميزنم، پستهايشان را عوض ميكنم، اسلحه ها را كنترل ميكنم. با هركدامشان هم چند دقيقه اي گپ ميزنم كه جو دوستانه اي ايجاد بشود و برايم دردسر ايجاد نكنند، اگر خواستند بپيچانند هماهنگ كنند و اگر خواستند سيگار بكشند بگويند كه جايشان را عوض كنم كه در ديد دوربين ها نباشند. از هركدامشان يك نكته اي ميگيرم، پسر 19 ساله اي را ميبينم كه تازه عقد كرده و فكر ميكنم كه چه وحشي ميشود پا كه به تخت خواب بگذارد تابستان سال آينده و يا ديگري كه چقدر شبيه پدرهايي ميشود كه بچه هايشان را كتك ميزنند. بزرگترينشان 4 سال از من كوچكتر است.

و همين سرباز 19 ساله اي كه تا پنجم دبستان درس خوانده و به تازگي دختر داييش را برايش عقد كرده اند تو را تشويق ميكند كه زن بگيري و تو چه بگويي به او از تمام زنهايي كه از روزهاي خوب 15 سالگي، تو را گرفته اند؛ هركدام بخشي از تو را گرفته اند.

شبهايي كه اينجا و بين آنها ميمانم كه از شهر هاي دور و نزديك آمده اند، ميبينم چقدر دنياهاي ما متفاوت است. در اين جمع من مجبورم كه ساكت باشم، چون حرفهايم برايشان عجيب و غريب خواهد بود. از غذاي چيني و ايتاليايي، گودر،خيانت، و سفرهاي خارجي نميشود حرف زد. نميتواني  برايشان دردل كني كه عاشق دختري شده اي كه قبل از اين كه تو را ببيند ازدواج كرده است.كه چقدر جو اين پادگان شبيه كتابهاي جلال است و چقدر سرهنگ فلاني نگاهش شبيه شازده احتجاب است و ....

اينطور ميشود كه باز از خودت دور ميشوي و نتيجه ميگيري كه اگر قرار باشد كه 15 ماه ديگر اينجا بماني ، يك آدم ديگري خواهي شد بالكل.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:17  توسط فرشاد  | 

1- آيا تا كنون در جمع دوستان خود به عنوان امام جماعت به اقامه ي نماز پرداخته ايد؟ خاطرات و احساس خود را در اين زمينه شرح دهيد.

2- آيا آن زمانها كه گوگولي بودين و برنامه هاي تلويزيون نقاشي بچه ها را نشان ميدادند، شما هم برايشان نقاشي فرستاده بوديد؟ خاطرات و احساس خود را در اين زمينه شرح دهيد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 10:10  توسط فرشاد  | 

 ما ديشب رفتيم سينما. ما فيلم " نيش و زنبور " را ديديم. ما خيلي خوشمان آمد. ما خيلي خنديديم. ما خيلي از اين حال و هواي گند پاييزي در آمديم.

اين يك تبليغ نيست، دعوت به 2 ساعت خنديدن است. اگر حالي دست داد، ما رو هم دعا كنيد.

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 12:10  توسط فرشاد  | 

به منوال چند وقت اخير، پستم نمي آيد. يعني مي آيم مينشينم روبروي مانيتور و زور ميزنم و مينويسم، بعد ميخوانمش و پاكش ميكنم و باز از اول. هر چه مينويسم آن چيزي نميشود كه دوست دارم و بيشتر حالم را به هم ميزند.بعد اين بلاگفا كه برترين سايت ايراني در تعداد بازديدكننده هستش، انقدر بازي در مياورد كه از هرجه وبلاگ نويسي است حالم بهم ميخورد. يعني من الان شب جمعه اي، نشسته ام خونه با دو تا موضوع حال بهم خوردگي. بعد با توجه به همين مشكلات بلاگفا كامنتهاي ملت را نميشود درست و حسابي پابليش كرد و رفت سروقت وبلاگهاي عزيزشون و براشون پيغامهاي پرمهر! گذاشت. اونوقت مردم خب حق دارن ناراحت بشن.

به هرحال، الان احساس پيامبري رو دارم كه چند وقته وحي بهش نرسيده، شك كرده كه خداش مرده، يا خطها شلوغه.

البته خطها كه هميشه شلوغه.

پ.ن: ازت ممنونم كه هستي.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 18:59  توسط فرشاد  | 
 

۱- یک تضاد های حسی در آدم شکل میگیره گاهی اوقات که آدم به خودش و همه چیز شک میکنه. یک رابطه ی عاشقانه ای با یک نفر تموم شده، مثلا فکر کنید همین خنجر که ذکر خیرش بود، تمام احساسات عاطفی که بین ما بوده تمام شده، اما هنوز وقتی میبینمش از نظر جنسی میتونه تحریکم کنه. بعد آدم به فکر میفته که نکنه همون دفعه ی اول هم همین کشش جنسی بوده که همچین رابطه ای رو انقدر پیش برده؟ بعد آدم فکر میکنه که واقعاْ عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه.

۲- خوشگلها همون بهتر که فقط برقصن. اون کتابه که چند پست پایینتر ازش نقل قول کرده بودم رو نیکی کریمی ترجمه کرده بود، یک ویراستار از خودش بی سوادتر ویرایش کرده بود و یک انتشارات بی نام و نشان هم چاپش کرده بود. نتیجه اینکه یک کتاب خوب به زبان انگلیسی، تبدیل به یک زباله ی فرهنگی در زبان فارسی شده. نکنید آقاجان، نکنید.

۳- در صبح های سرد سربازی، جای من زیر پتوی گرم تو خالی. دلم تنگ شده، دارم برمیگردم.

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 1:25  توسط فرشاد  | 
 

پس از چند روز استرس و نگرانی:

معشوقه پریود شد، تا باد چنین بادا.

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:30  توسط فرشاد  | 
 

" .....  سعی میکنم خودم را متقاعد کنم که ترک یک نفر بدترین بلایی نیست که تو سرش می آوری. ممکن است غم انگیز باشد ولی مصیبت نیست. اگر تو هیچ چیز و هیچ کس را ترک نکنی یاکنار نگذاری، جا برای چیزهای نو نمی ماند.

طبیعتاْ اگر بخواهی چنین باشی باید به دیگران ، به گذشته و به همه ی اندیشه ها و علایق خودت پشت پا بزنی. شاید ناچار به پیمان شکنی و خیانتی اجتناب ناپذیرشویم. ... "

- نزدیکی، حنیف قریشی

۱-  چند وقت بود شعار نداده بودم، دلم تنگ شده بود.

۲- جای زخم خنجر چنان خوب شده است که حتی ضاربش هم نمیتواند پیدایش کند.

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:8  توسط فرشاد  | 

 

میگویم: سالگرد فوت پدربزرگم است.

میگوید: روحش شاد.

چشمم برق میزنه.

میگویم: پس به روح اعتقاد داری؟!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:33  توسط فرشاد  | 
 

تولدت مبارک،هزاران برابر تعداد ماشینهای اتوبانی که امروز بین ما بود.

 

Come up to meet you, tell you I'm sorry
You don't know how lovely you are.
I had to find you, tell you I need you,
Tell you I set you apart.

Tell me your secrets and ask me your questions,
Oh lets go back to the start.

Nobody said it was easy,
It's such a shame for us to part.
Nobody said it was easy,
No one ever said it would be this hard.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:34  توسط فرشاد  | 
 

دارم به جناب سرهنگ توضیح میدهم که الکترود هایی که خریده اند برای دستگاه جوش پادگان مناسب نیست.میپرسد چرا؟ میگویم: ضخیم هستند جناب سرهنگ. میگه : یعنی کلفته؟ میگم تقریباْ. میگه : خوب همه که کلفت دوست دارن. میگم : البه سلیقه ها فرق میکنه. باورش نمیشه جوابش رو داده باشم، نگاهی میکنه و میگه:ای بابا، دنیا خیلی عوض شده.

در نگاهش میخوانم که عمری سایزش را مثل پتک در سرش کوبیده اند.     

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:27  توسط فرشاد  | 

برنامه ي آينده زندگيم: به عنوان يك بيمار مزمن ريوي، آنفلوانزاي خوكي بگيرم و بميرم، باشد كه عبرت ديگران بشوم.


پ.ن: فردا صبح كه بروم پادگان، پس فردا ظهر برميگردم. من ميمانم و يك كتاب و اس ام اس هاي دوستان. دريغ نكنين.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:56  توسط فرشاد  | 

1- طبق يك قانون نانوشته، هر دختري، 2 تا وبلاگ دارد. و لحظه ي خوبيست كه به آدم  آدرس دوميش را ميدهند.

2- مظلوم نمايي ميكنيم، باشد كه مقبول بيفتد.

3- نامه هاي عاشقانه ي روزهاي اول را بخوانيد، رابطه هاي رو به سردي را گرم ميكند، يا حداقل شما اينطور فكر خواهيد كرد!

پ.ن1: انقدر ناگهاني بعد از چند روز بي مشكل بلاگفا رو باز كردم كه شوكه شدم، حرف اصليم يادم رفت، هرچند حرف اصليم هم مزخرفي بيش از اينها نبوده مطمئناً.

پ.ن2: كامنت بي نام و نشون نذارين ديگه، بذارين با هم بسازيم ديگه. يك ايميلي، وبلاگي، تلفني، آدرسي چيزي بذارين ديگه.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:15  توسط فرشاد  | 

1- با دوستم اشكان در ماشين نشسته ايم. دارد راجع به دوست دخترش غر ميزند: " ديروز ساعت 8 قرار داشتيم، ساعت 7 زنگ زدم ميگه دارم ميرم حموم، ساعت 8 رسيدم سر قرار ميبينم نيومده، زنگ زدم بهش ميگه تازه از حموم در اومدم، آخه يكي نيست بپرسه تو يك ساعت توي حموم چي كار ميكردي؟ "  

دوست دخترش را تجسم ميكنم،بدون اينكه نگاهش كنم ميگم: ميخواي من بپرسم؟ 

2- با دوستم آرش نشسته ايم در خانه ي آنها به ميگساري. خواهرش زنگ ميزند، وارد ميشود، مثل هميشه جذاب، سلام و احوالپرسي ميكند و ميرود به سمت اتاقش، نگاه من به دنبالش. ليوان رو به جاي روي ميز چند سانتي متر جوتر روي هوا ول ميكنم،مي افتد، نميشكند. دوستم نتيجه ميگيرد كه مست شده ام، ولي نميداند به خاطر چي.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:31  توسط فرشاد  | 

ناگفته پيداست كه اين روزها، از وقتي كه برگشه ام ، زندگي چندان بر روال و مطابق ميل نبوده است. همين امروز شد يك ماه كه تهرانم. دارم مثلا زندگي ميكنم. صبح ساعت 5 و نيم بيدار ميشوم، دوش ميگيرم، لباس جنگ ميپوشم و به سمت پادگان روان. با شوخي هاي بي مزه، استرس هاي مزخرف و ديالوگ هاي خسته كننده، چيزهايي كه از يك محيط نظامي بر مي آيد ، تا ساعت 2 بعد از ظهر سر ميكنم.

بعد پر ميكشم در خيابان ها تا به خانه برسم. در راه، از نگاههاي مزخرف بيشتر مردم، به خصوص زنان آزرده ميشوم. مردم يا با ترحم نگاه ميكنند كه خوب حق دارند، يا فكر ميكنند سرباز يك موجود كثيف، بوگندو و " در كف " است كه نگاه هرزه اي دارد و بايد از تماس باهاش جلوگيري كرد. ولي جدا شدن از آن محيط ميارزد به تحمل همه ي اين نگاهها. هرچند خانمهايي هم هستند كه كسي از نزديكانشان سرباز است يا كلا آدم فهميده اي هستند و خوب برخورد ميكنند و مسافركشهايي كه با ديدن آدم ياد خاطراتشان ميافتند و كلي آدم را ميخندانند.

در اين يك ماه كه آْمده ام هنوز نتوانسته ام با محيط خونه كنار بيام، بيشتر اين روزها رو بيرون از خونه گذروندم، پدر و مادرم نگران نشسته اند و نگاه ميكنند تا كي من بشوم همان فرشادي كه بودم. و من منتظرم كه كي اين پاييز لعنتي تمام ميشود.

با اتفاقاتي كه اين هفته افتاده، فكر ميكنم پاييز منتظر نشسته ببيند من كي تمام ميشوم.



 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:11  توسط فرشاد  | 
1- رابطه اي كه تمام شده است ولي پس-لرزه هايش تمام نشده است، مانند خنجري ميماند كه در پهلوي آدم فرو رفته است. ممكن است دردش كمتر بشود، يا گاهي اوقات آدم يادش برود ، ولي يك خنجر هيچ وقت نميتواند عضو بدن شما بشود، بهار كه بشود باران بهاري رويش ميريزد و زنگ ميزند، عفونت ميكند، تابستان عرق شور جايش را ميسوزاند، پاييز كه بشود باد سرد ميخورد بهش و تير ميكشد و زمستان هم كه تكليفش مشخص است، هربار كه برف بازي كنيد يادش ميفتيد.

بهتر است تمام نيرويت را جمع كني، خنجر را بيرون بكشي، يا از خونريزي بميري يا خوب بشوي. من بيرونش كشيدم، و خوب شدم.

 2- معشوقه به سامان شد.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 13:8  توسط فرشاد  | 
 
  بالا