|
آخرین وسوسه های من
|
||
|
Last Temptations Of The New Christ |
الان وسط یک رابطهی شاد و سالم هستم. وسوسهی قابل اعتنایی در این نزدیکی ها نیست و وبلاگم ماهی یکبار به زور آپ میشود. موضع من؟ خوشحالم. البته که خوشحالم، اگر قرار است به روز بودن این وبلاگ با آشفتگی روحی من ارتباط مستقیم داشته باشد البته که ترجیح میدم اینجا تا ابد خاک بخورد. چرا؟ چون برای من هیچ چیز روی زمین مهمتر از خودم نیست. چرا همش دارم این حرف رو تکرار میکنم؟ نمیدونم. شاید مکانیسم دفاعی باشه، شاید فرافکنی باشه، اینا رو از دوست دختر روانشناسم یاد گرفتم و واقعیت داره. چرا اینجا همش تکرار میکنم که من خودخواهم؟
در طول روز من یک انسان محترم هستم که با همه با مهربانی برخورد میکنه، شب؟ توی بازی های ویدئویی آدم میکشم، از خونریزی لذت میبرم و دشمنی رو که با یک گلوله هم میمیره با 7 تا به زمین میخ میکنم. فرافکنی؟ البته که تعبیر کاملا صحیحی است. در طول روز همه برای من مهمتر از خودم هستند، چه بسیار روابطی که فقط برای ضربه نزدن ادامه دادم و زجر کشیدم امّا؛ امّا یک جایی این روند رو متوقف کردم. حالا به من میگویند خودخواه و بیرحم اما من از اینکه مواظب خودم باشم لذت میبرم. از اینکه از رابطهای هرچند دوستانه که ذهن مرا بیش از حد معمول درگیر کند فرار کنم لذت میبرم و این را حق مسلّم خودم میدونم که در معرض تنش روحی و فکری نباشم.
چرا پاراگراف ها رو جدا میکنم؟ همینجوری الکی. فقط برای اینکه ثابت کنم این پست تزئینی است و بهتر است 4 پاراگراف یا حتی 5 تا داشته باشد، که از دور، آنقدری دور که کلمات خوانا نباشند، به نظر یک پست محشر بیاید.معمولا در پاراگراف آخر باید نتیجه گیری کنیم و همه هم منتظر هستند پس:
این پست تزئینی است. هرکسی میتواند بخشی از آن را دوست بدارد یا مرا از نفرت خودش برخوردار - آری برخوردار- کند. حالا هم میخواهم تمامش کنم، چرا؟ چون خسته شدم از تایپ کر
فکر میکنم اگر انقدر آدمهای مختلف رو ندیده بودم شاید کنار آدم معرکهای که الان باهاشم آروم نمیگرفتم، شاید اصلن هیچوقت پیداش نمیکردم یا خیلی بی تفاوت از کنارش رد میشدم. اونوقت بود که میشد نشست و حسرت خورد، حسرت خورد که چرا با این آدم محشر نبودم و در 27 سالگی هنوز به آرامش نرسیده بودم. راضیم، از اینکه الان وقتی دارم از زندگیم لذت میبرم حس نمیکنم که دارم خودم رو گول میزنم و اون بیرون هزار تا چیز هست که هنوز تجربه نکردهام، از اینکه آرومم، از اینکه مطمئنم که دوستش دارم.
امیدوارم که اون سه نفر هم به جایی از زندگیشون برسن که مثل من فکر کنن، حالا نه که از من برای اینکه ریدم بهشون متشکر باشن، فقط همینقدر که کمتر ازم متنفر باشن.
حالا مقایسه کنید با این ماجرای اسم ها. یک زمانی مقصد همه کشتی های خلیج فارس بندر آبادان و بندر عباس بود. ما بودیم که آدرس میدادیم : خلیج فارس، بندرعباس پلاک 2 مثلن. حالا بنادر ایران متروکه شده، بنادر امارات و قطر و کویت و بحرین شدن مقصد همه کشتی ها، عرب ها هم دوست دارن آدرس بدن خلیج فلان، ابوظبی پلاک 2. اسم چجوری جا میفته؟ با تکرار. مساله مهم اینجاست که در دنیا ما بیشتر آدرس میدیم یا عربها؟ اونی که بیشتر از این خلیج استفاده کنه هر اسمی هم که دلش بخواد روش میذاره. با پتیشن درست کردن و نامه نوشتن به گوگل کاری انجام نمیشه.
ما اگر میخوایم این اسم رو حفظ کنیم اول باید بشینیم مملکت خودمون رو درست کنیم، یک کاری کنیم که اسم خلیج فارس بیشتر تکرار بشه، اقتصاد ما باشه که آدرس بده، که اونوقت اگر کسی خواست بیاد بندرعباس و گفت خلیج فلان بتونیم بزنیم تو دهنش. نه که مثلا بشینیم درخواست کنیم اسم خیابون ظفر رو بذارن خلیج فارس.
اصل این فکر از کجا اومد توی سرم؟ یکی دو سال پیش از نماینده سابق ایران توی یونسکو پرسیدن که نظرتون راجع به اینکه ترکها دارن مولوی رو ترک نشون میدن چیه؟ گفت دوربینتون رو ببرید توی خیابونهای تهران ببینید مردم چند بیت از مولوی حفظن، ببینین کدوم جشن سالانه رو برای مولوی برگزار میکنیم، بعد با قونیه مقایسه کنین، ببینید از دید یک ناظر خارجی و بیطرف مولوی مال کجاست؟
خلاصه کلام؟ اول باید یک جایی رو ساخت، بعد تصمیم گرفت که اسمش چی باشه.
1- الان فکر میکنم که تا پارسال همین موقع ها من هم در یک پادگانی نزدیک همین جایی که امروز منفجر شد در حال خدمت بودم. اگر پارسال بود احتمالا به عنوان نیروی پشتیبانی یا همچین چیزی اعزام شده بودم اونجا. اصلا شاید اگر بابام این آشنای دست چندم رو نداشت اصلا کل خدمتم توی همون پادگان لعنتی بود، الان همراه با 17 نفر یا 27 نفر یا هر چند نفر دیگه آدم دود شده بودم و به هوا رفته بودم. در واقع شهید شده بودم. آره، واقعا گاهی مرگ به همین نزدیکی است، مرگ مقدس، مرگ سهل انگارانه، برای کسی که شاید تنها دلیل اونجا بودنش یک رسم کهنه است، خدمت به میهن.
2- عطاءالله مهاجرانی به نظرم از بزرگترهای فرهنگ خاورمیانه است. معنای دقیق روشنفکری رو در خودش داره و تمام تلاشش رو هم در هر پست و مقامی که بوده برای فرهنگ این مملکت کرده. در واقع زندگی سیاسی و خانوادگی خودش رو فدای آرمان آزادی بیان و اندیشه کرده( در مقیاسهای خودش). حالا چند ساله که مجبوره خارج از ایران زندگی بکنه. نمیتونه برگرده چون برای اعتلای این مملکت تلاش کرده، آدمی که 20 سال پیش معاون رئیس جمهور بوده، بعدش وزیر فرهنگ بوده، فرهنگ این مملکت رو در طول 2 سال وزارتش تکون داده، حالا تبعید شده. مادرش مرده ولی نمیتونه برگرده و اینجا باشه، دستش فقط میرسه به کیبرد کامپیوتر،که برای مادرش در وبلاگش بنویسد، دستش از ایران کوتاهه، به نظرم اونم شهید شده، در راه خدمت به میهن.
اینجا ایرانه، همه یک روز شهید میشیم، سقوط هواپیما، کهریزک، عاشورا، 25 بهمن، پادگان بیدگنه، دفاع مقدس، آره، فقط اسمش فرق میکنه.
ولی خب، نه روش میشه و نه میتونه که اینهمه چیز رو به انگلیسی بگه، فقط میگه: I just like it. و سرش رو میندازه پایین.
آره، آدم جنگیدن نبودم. اما حالا، آره، انگار یک چیزایی فرق کرده، میدونم که دلم میخواد با کی عشق بازی در پاریس رو تجربه کنم، و این منو مشتاق میکنه به این جنگ.
دخترعمهام حامله شده. از شوهر رسمی و محضری و عقدیش البته. ولی همچین داره با شوق و ذوق برای من توضیح میده، همچین با جزئیات و توضیح آخرین توصیههای دکتر و مامانش و زری خانم زن همسایه، که هرکی ندونه فکر میکنه من بابای بچه هستم. تنها چیزی که از قلم انداخت بگه پوزیشنشون بود. باید بپرسم، یعنی باید از همه اونا که بچه دار شدن بپرسم، یک نظر سنجی بذاریم بعد اونایی که از بچه فراری هستن از اون پوزیشن ها هم دوری کنن! کار از محکم کاری عیب نمیکنه.
بعد از اینها گذشته انقدر ذوق و شوق داشت که هرچی خواستم بگم که تو حالا مثلا خودت چه کوفتی شدی که بچهات بخواد بشه، نشد. حالا روی دلم مونده این حرفه. برای بقیه شما میگم که از این طرح و برنامه ها دارین! نکنین آقا، نکنین خانوم، یعنی نه که کلاً نکنین، اما مواظب باشین.
امروز رفتم که بدم، از لحاظ خون. خیلی هم هیجان داشتم که دارم حرکت مثبت انجام میدم و اینها. خانوم دکترش گفت شما چون مجردی و رفتار جنسی داشتی ما نمیتونیم ازت خون بگیریم. فکر کرد من گاوم، خودم نمیفهمم که کجا اومدم و چه کار میخوام بکنم. فکر کرد روشهای انتقال ایدز و هپاتیت و فلان رو نمیدونم. خیلی سعی میکرد حرفهای رفتار کنه، اما قضاوت توی چشماش دیده میشد. حالا باید مینشستم براش از سطح تعهد در رابطهام میگفتم؟ جواب میداد که شما متعهدی، پارتنرت از کجا معلوم متعهد باشه؟ براش میگفتم که برای نسل ما تعهد به ازدواج نیست؟ عصبانی میشدم که چرا انقدر متحجرانه برخورد میکنه؟ عصبانی میشدم که چرا با یک داوطلب اینطوری برخورد میکنه؟
ازش تشکر کردم که انقدر دقیق به وظایفش عمل میکنه و اومدم بیرون. رفتم آزمایش هپاتیت و اچ.آی.وی دادم. و خیالم راحت شد که دفعه دیگه که کسی گفت چرا نمیری خون اهدا کنی بهش جواب میدم که از نظر سازمان انتقال خون، خون من شایستگی لازم رو نداره. که من در این مملکت اسلامی حق اهدا خون هم ندارم. این هم به لیست بلند بالای حقوق از دست رفته اضافه شد.
پ.ن مهم : اما شما اگر بیش از 50 کیلو وزن دارید، بیماری قلبی یا کم خونی ندارید، در یکسال اخیر به خارجه یا جنوب ایران سفر نکرده اید و روابط جنسی خارج از ازدواج نداشته اید به سازمان انتقال خون مراجعه کنید. به قول معروف: اهدای خون، اهدای زندگی.
بیست و چند سال پیش در چنین روزی، کون آسمان را پاره کردم، و ضمن عبور از دماغ فیل( یا یکی دیگر از سوراخهای بلند مرتبهی آن حیوان نازنین) پا به عرصهی وجود نهادم. متاسفانه به علت حجم و شکل عجیبم، سوراخی که در کون آسمان ایجاد کرده ام کماکان ترمیم نشده است و باعث و بانی بسیاری از بلاهای آسمانی میباشد. در طول این بیست و چند سال چندین گل به سر خودم و سر شما زده ام، بعضی گلها را به جاهای دیگری از شما زدهام، که گاهی به غیر از درد حتی خونریزی هم داشته است که بر خود لازم میدانم از همینجا از شما عذرخواهی نمایم. اما افسوس که خون ریخته شده به مویرگ بازنمیگردد، اونم اون مویرگها. در طول همین سالهای اندک، تا توانستهام دلی به دست آوردهام، حتی گاهی چندتا - چندتا با هم به دست آوردهام که البته عاقبت چندان خوشی نداشته است، و خودم هم چندان به این ماجرا افتخار نمیکنم، به شما هم توصیه نمیکنم، همونجور یکی یکی خیلی بهتره، هرچند شاید هیجانش کمتر باشه. در سالهای اخیر، به خصوص همین یک سال اخیر یاد گرفتهام که از آرامش لذت ببرم، که این امر در گونه جانوری که به آن تعلق دارم بسیار نادر است. اما بالاخره در هر نژادی دگردیسی اتفاق میفتد، مثل بچه قورباغهای که مراحل رشدش در کتاب علوممان بود. اما دگردیسی هم شانس میخواهد، که من آوردم، یعنی شانس خودش اومد در وبلاگم رو زد و من الان آرام و خوشحالم. در طول یک سال اخیر من بسیار از پیر شدن ترسیدم، تا جایی که حتی اینجا هم مینویسم بیست و چند سال، و دقیق نمیگم چند سال، با اضطراب چین روی پیشانیم را نگاه میکنم و موهایم را کوتاه نگه میدارم که جوونتر به نظر برسم، حالا اینکه قراره به نظر کی برسم بماند. در یک سال اخیر دلهای زیادی را هم عمداً یا سهواً شکسته ام، که البته شاعر گفته است هنر نمیباشد، و همین یک کلمه حرف شاعر یکی از هنرهای من را تباه کرده است، که الحق و الانصاف از مواردی هم هست که در آن ید طولایی دارم. مهمترین دستاورد این یک سال اخیر اینست که الان خیلی بیشتر از پارسال در چنین روزی خوشحالم، البته که کلی هم برایش زحمت کشیدهام.
باشد که باشم، همین.
چند شب پیش رو که اینجا توی خونهی جدید با هم بودیم رو یادت هست؟ خوابیدیم، روی تخت یکنفرهی من، پیچیده به هم، نصفه شب از خواب بیدار شدم، سفیدی بدنت که نور چراغ خیابون هم روش افتاده بود چشمم رو زد، صورت قشنگت رو که خیلی نزدیکم بود نگاه کردم، موهات که ریشه هاش داره در میاد و خیلی قشنگ دو رنگ شده،و همهی اون جزئیات رو، شاید انقدر خواب بودم که لبخند هم نزده باشم، اما یادمه که احساس رضایت داشتم، احساس اینکه اگر الان بمیرم حسرت ندارم دیگه، میفهمی چی میگم؟ تمام این روزهایی که با تو هستم، به شیرینی همین لحظه بوده برام. صلح و آرامش کلمات آشنای داستان این روزهای زندگیم شده اند، به احترام حضور تو. دوستت دارم.
* خیلی بی سر و صدا خانه و خانواده رو عوض کردیم. خوبم به احوالپرسی های شما.
داخلی- شب اول خانه جدید، تنها.( دراز کشیده روی تخت کنار پنجره قدی، با خودش حرف میزند)
: مشاور عزیزم، دارویی که گفتی را شروع کردهام. در توضیحاتش نوشته است برای درمان مشکلات زودگذر، واقعا فکر میکنی که زود میگذرد؟
( دوربین از پنجره قدی طبقه اول ساختمان 5 طبقه بیرون میآید، زمین میخورد و خرد میشود، ساعت 2 بامداد مرد رفتگر ریزههایش را جارو میکند، زیر لب به شبهای مزخرف آدمهای مضمحل شدهی این شهر کثیف فحش میدهد.)
+ پسرم، این ره که تو میروی به ترکستان است.
- بیاین اینو به این زنم بگین، هرچی میگم خودم راه رو بلدم میگه نه، پیاده شو از یکی بپرس.
یک وقتی هم هست که خوره میفته به جونت که برداری به یکی اسمس بدی بعد از یک سال، گوشی رو گذاشتی کنار کیفت روی میز و داری توی کلاس راه میری و سعی میکنی خودت رو بزنی به اون راه، حالا شاگردهات همه اینشتین شدن و هیچکس سوال نمیکنه، همه سرشون روی دفتر و کتابشونه و دارن مینویسن، انگار میخوان بگن تیچر ما مشغولیم ، تو راحت باش و برو گند بزن به زندگیت، معطل چی هستی؟ تو هم وسوسه میشی، به قول فروید وسوسهی " آرزوی مرگ "! یعنی آدم دوست داره که یک چیزایی رو تجربه کنه که شبیه مرگ هستن، موقعیتهایی که به آدم القا میکنن که مرگ چه شکلیه، مثل بانجی جامپینگ و سقوط آزاد.
من آدم وسوسه شدن هستم، وسوسه انگار قویترین حس درونی منه، گوشی رو برمیدارم که ببینم که شمارههاش رو دارم یا نه، میبینم که هست، دارم فکر میکنم چی بنویسم که بالاخره یک نفر سوال میپرسه، آره واقعا سوال داره، خوشحال میشم، این خوشحالی یعنی ته دلم نمیخوام اسمس بزنم، میرم میشینم کنار اون قهرمانی که سوال کرده، انقدر میشینم تا وقت تموم بشه، بیام بیرون و به تو زنگ بزنم و حرف بزنم، بگم که چه مرگم بوده، و با شنیدن صدات هزار تا وسوسه دیگه بیاد سراغم و اون یکی از یادم بره. میبینی چقدر خوبی؟
یادم باشه آخر ترم هوای اون قهرمان رو داشته باشم.
دوستت دارم.
بعد سر و صداها خوابیده، نفس ها آرام شده، رطوبتها با دستمال کاغذی بغل تخت به صورت موقتی رفع و رجوع شدهاند، چرتها زده شده و آرامش عجیبی به سراغ آدمهای ماجرا آمده است، حالا بهترین لحظات رابطه شروع میشوند، گپ زدنهای طولانی، خاطره تعریف کردنها، شوخیها، اعترافها، و همه آن چیزهایی که درخت رابطه را بارور میکنند. لحظات بهتری هم هست؟
یک نفر هم هست که در صحنههای مختلف( یک صحنهای میگم، یک صحنهای میشنویدها) از ما میپرسه که تو معلمت کی بوده که انقدر فلان و بیسار..؟ ما هم جواب نداریم که بدهیم، یعنی جواب دقیقی نداریم . به جایش میگوییم " مادر طبیعت ". خلاصه که اگر کسی از این دور وبر رد میشه که یک وقتی چیزی به ما یاد داده، حالا پوزیشنی، حرکتی، اسلوبی، راهکاری چیزی، بیاد بگه که بنا به فرمایش مولایمان که فرمود :" هرکس به من کلمهای بیاموزد همانا من بندهی اویم" از زحماتش سپاسگزاری نموده و در این روز خجسته با اهدای شاخهای گل (و لاغیر) مراتب قدردانی خود را اعلام نماییم و خلاص.
در طول تمام این سالهای تدریس تفریحی تعداد زیادی روز معلم آمده و رفته، کلی هم کادو و پاداش گرفتم، از ربع سکه تا ادکلن و افتر شیو ، اما همیشه یکی یا دوتا، اون هم یک طوری از روی وظیفه، هدیه های بزرگتر هم معمولا از طرف همان موسسه ها اهدا میشد، به عنوان رسم و سنت. امروز اما همه چیز فرق داشت. دو تا دسته گل باغچهای که با کاغذ دفتر مشق بسته شده بود، یکی دو تا دسته و سبد گل مغازهای و شیک، یک جعبه شیرینی که به همراه یک زیر پوش رکابی کادو شده بود و یک جعبه شکلات و یک دنیا محبت که طعم خاصی داشت. مهمترین فرقش این بود که این افراد بزرگسال خودشان میفهمند که باید از معلمشان تشکر کنند، نمره هم نمیخواهند،پدر و مادرشان یادشان نمیدهند، پولش را خودشان با کارهای سخت به دست آوردهاند، و محبت رو در چشمهایشان میبینی، احساس میکنی دوستت دارند. خلاصه که وقتی همهاین هدایا را در ماشین گذاشتم احساس فوقالعادهای داشت. نیشم تا بناگوش باز بود، و احساس کردم که از زندگیم راضی هستم.
( با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا نه، ولی هیجانزده تر از آن هستم که بتونم جلوی خودم رو بگیرم!!)
یک وقتهایی هم هست که رفته حمام، مطمئن هم هستی که با هیچ بهانهای راهت نمیده، بعد هی میری در میزنی، پیشنهادهای بی یا با شرمانه میدی، میدونی هیچ خبری نمیشه ها، فقط دوست داری اون لحظه که در رو باز میکنه که هم دلت رو ببره و هم سرت رو به طاق بکوبه، به صورتش نگاه کنی که خیسه، به قطرههای آب که سر میخوره از روی موهاش و میره پایین نگاه کنی و مطئن بشی که چقدر خوشبختی.
میدونی، بعضی وقتها آدم به خودش بدهکار میشه. بعضی وقتها آدم یک کاری میکنه ناامید کننده، اما تنها کسی که نا امید میشه خودشه، امروز که احساس کردم ممکنه تو رو از دست بدم همین احساس رو داشتم. امروز که پشت تلفن حس کردم تو همه چیز رو تموم شده فرض کردی. من دوست خوبی مثل تو رو به خودم بدهکارم. این اعلام جنگه. میخوام بجنگم و نگهت دارم. میخوام بیست سال دیگه هم بتونم با افتخار از اینکه چجوری باهات آشنا شدم و دوست شدم و دوستت داشتم حرف بزنم، دلم میخواد که بتونم به همه نشونت بدم و بگم این دوستمه. آره، من تو رو به خودم بدهکارم و همه تلاشم رو میکنم که این بدهی رو صاف کنم.
این پست شخصی است. خیلی هم زود حذف میشود.
حذف شد.
ما که رفتیم کرمانشاه اول ماه رمضون بود، بعد حمام ها از صبح باز بود، ولی سربازان جان بر کف روزه دار برای جلوگیری از ابطال روزه در طول روز نمیرفتن حموم، ما هم که تخممون نبود و عذر شرعی داشتیم نصف روز رو در حموم سر میکردیم. خوبیش هم این بود که سردوشی ها پت و پهن بود و آب به شدت گرم. نکته اصلی خاطره اینجاست که تنهای قسمت پادگان که از خونه بهتر بود همین حمام بود، یعنی دوش گرفتن در پادگان تنها کاری بودن که من در طول انجامش غر نمیزدم که اگر الان تهران بودم فلان.
این بود خاطره من. قول میدم دیگه برای کسی تعریفش نکنم.
دوست دارم وقتی که دارم از پیشت میرم انقدر حالت خوب باشه، روی هوا باشی، پاهات بیحس باشه، سرت سنگین باشه،که نتونی روی پات وایسی، که نتونی بیای دم در بدرقهام. بعد من با دیدن این حال تو پرواز کنم تا خونه، با هفتاد تا سرعت بپیچم توی کوچه، به جون کندن و معکوس کشیدن جمع کنم ماشین رو، ماشین لیز بخوره، بوی لاستیک ها در بیاد، بعد من نترسم،مثل اون روز توی شهربازی که تو کنارم نشسته بودی و من داشتم تریلی میروندم، فقط بیشتر لذت ببرم،..
به این میگن مولتیپل ارگاسم.آره، برای یک مرد هم ممکنه، منتها فقط اون مردی که با تو باشه. و اون مرد منم.
سایت خوابگرد یک نظرسنجی برگزار کرده که وبلاگ نویس ها سه تا کتاب محبوبشون رو از بین داستانهای منتشر شده در سال ۸۸ انتخاب کنن. این است انتخابات من:
۱- برو ولگردی کن رفیق، مهدی ربی، چشمه
اولین واکنشم به کتاب در همان صفحات اول این بود که چجوری این کتاب در جمهوری اسلامی چاپ شده؟ بعد که جلو رفتم فکر کردم شاید مسئول بررسی هم مثل من عاشق کتاب شده باشد. به هرحال من دو تا کتاب زیر رو انتخاب کرده بودم و برای پیدا کردن کتاب سوم که فکر میکردم که رتبه سوم رو هم بگیره کتاب میخوندم، ولی برو ولگردی کن رفیق آمد و رتبه اول را گرفت. بارها شد که کتاب را میبستم و با خودم میگفتم که آیا کسی تا حالا به این خوبی فضاسازی کرده؟ انقدر راحت و سر راست داستان را روایت کرده؟ خودم را در دو تا از داستانهای این مجموعه دیدم، در شما صد و یازده هستید و لطفا اجازه بده هواپیما پرواز کنه. خواندن این کتاب رو به همه توصیه میکنم، فکر میکنم هرکسی بالاخره یک جایی از داستانهای این کتاب خودش رو پیدا میکنه،مرده یا زنده.
۲-شب ممکن، محمدحسن شهسواری، چشمه
روایت داستان از دید چند شخصیت چیزی بود که اولین بار در کتاب شوخی میلان کوندرا با آن مواجه شدم. همیشه هم جذابیت خاص خودش را داشته است، داستان شهسواری اما یک شروع تازه برای این سبک قدیمی است، داستانی که تا خط آخر هم شما را شگفت زده میکند. شخصیت مرد و روایطش هم خیلی شبیه من بود!
۳- کتاب ویران، ابوتراب خسروی، چشمه
داستان من با ابوتراب خسروی از اسفار کاتبان شروع شد. چیزی که همیشه موقع خواندن هر کدام از کتاب های خسروی ذهن من رو مشغول میکنه دنیایی است که در مغز او وجود دارد. دنیایی که حکومت مستقل رونیز فارس را در رود راوی میسازد، در اسفار کاتبان در زمان سفر میکند و در کتاب ویران فاصله واقعیت و محاز را پر میکند. نکته قابل ستایش در مورد ابوتراب خسروی قدرت بی نظیرش در روی کاغذ آوردن دنیای ذهنی به آن پیچیدگی است. چیزی که همیشه هیجان انگیز و شوکه کننده است.
قدیم ها؛ وقتی که در تعطیلات طولانی به این شهر خلوت کویری میآمدیم از تفریحات ما دکتربازی ساده در سنین کودکی و دکتربازی پیشرفته در سنین نوجوانی بود. از وقتی عقلم رسید که داریم چه کار میکنیم و اینها، بزرگترین دغدغهام این بود که بالاخره من که قرار نیست با همه این دخترها و پسرها ازدواج کنم، تکلیف این روابط چه میشود و این کشفیات تنانهی ما از یکدیگر، ده سال بعد که سمیرا شده است زن آقای بابایی چه تاثیری روی رابطهی آن موقع ما خواهد داشت.
حالا فردا شب آقای بابایی میآید خواستگاری سمیرا، فرشته از آقای چراغپور حامله است و مهرناز اسم پسرش را گذاشته است فرشاد، زندگی هم به خوبی و خوشی پیش میرود. اگر آن موقع میدانستم که اینطوری میشود، و همه شتر دیدی ندیدی، حتما رفتارم فرق میکرد! حیف شد!
حالا نیایید و گیر ندهید که روز زن که فقط یک روز نیست و این حرفها! امروز روزیه که قراره یاد همهی ما بندازه که باید برای حقوق برابر جنسیتها تلاش کنیم، همیشه، همه جا و در هر موقعیتی. وقتی میگم روزیه که باید یاد همه بندازه، یعنی به صورت مهم تر یاد خود زنها بندازه این رو، که باید تلاش کنن، باید خودشون هم بجنگن، و این برابری رو از عمق وجودشون بخوان. این مهمترین اولویت این جنبش باید باشه، که به زن ایرانی نشون بده که برابری معنیش چیه و چه امتیازاتی داره. میدونین چی میگم دیگه، پس بهتره بیشتر زر-زر نکنم!
روز زن بر زنهای زندگی خودم، زنهای زندگی دیگران، و به خصوص زن همسایه مبارک.
خرید عید فراموش نشه.
شاید چند کیلومتر توی این خونه صد متری راه رفتم تا بتونم باز بشینم جلوی این صفحه خالی، اما باز هم تصمیم نگرفتم که از چیزهایی که در سرم میچرخد کدامشان را بنویسم. همه میپرسند چرا نمینویسی، آدم احساس مهم بودن میکند، فکر میکند برای خودش عن خاصی است، امّا واقعن چرا نمینویسم؟ یکی از دلایل اصلیش شاید این باشد که دیگر اینجا آنقدر که قدیم ها بود خصوصی نیست، هم بسیاری از نزدیکانم با اینجا آشنا شدهاند، هم بسیاری از کسانی که اینجا را میخوانند از نزدیکانم شدهاند. اولی حتی سخت تر از دومی است، یا شاید هم دومی سخت تر باشد. به هر حال دارم این پست را انقدر بلند مینویسم که حوصلهتان نگیرد تا آخرش بخوانید و من وقت کنم یک فضای خصوصی ایجاد کنم که حرفم را بزنم. چه حرفی؟ نمیدونم، یادم رفت. به هرحال یکی از اصلی ترین دلایل همان بالایی بود که در دو جنبه برایتان شکافتم. دلیل دوم اینکه این روزها همه مثل هم مینویسیم. یک روزهایی، وبلاگ کم بود، گودر نبود، به قولی قحط الرجال بود، اما امروز همه انسانهای هم طبقه داریم مثل هم مینویسیم، هرچیزی را که دوست دارم بنویسم در گودر میخوانم، دیگران قبل از من مینویسند، و این بیش از همه نشان میدهد که هیچ عن خاصی نیستم، وگرنه میتوانستم خودم را تغییر بدهم. امّا یک دلیل خیلی مهمی دارد که گذاشته ام این آخر برای شما خوانندگان گل بیان کنم. یک آدمی در زندگی من وارد شده یک مدتی، که یک جور بینهایتی خوبه، زنگی باهاش یک جور خوشحال کنندهای خوش میگذره، بعد من هرچی میام راجع به این آدم بنویسم، از خوبی هاش بگم، میشه عین قبلی ها، و این ظلمه در حق این رابطه، و ظلم چیز خیلی بدی است! هرچند که این رابطه و حتی این حسی که الان دارم ازش مینویسم به قولی بسیار خاک تو سری است، اما هست و ما داریم ازش لذت میبریم.
نمیدانم آرامش طلبی از امتیازات بالا رفتن سن هست یا از مشکلاتش، ولی الان از یکجا نشستن و زندگی کردن لذت میبرم، حتی نمیدانم که این آرامش طلبی اصلا به سن ربط داره یا از دستاوردهای این رابطهی جدیده، اما رسیدم به حایی که از نشستن و زندگی کردن لذت میبرم. رابطه های موازی جذابیت خودشون رو از دست دادن، به قول ایتالیایی ها، یا نزدیکترشیرازی های خودمون، لذت بردن از نشستن و هیچ کاری نکردن، از عاشق بودن.
به هرحال در زندگی به جای جالبی رسیدهام، به نقطهای که پدرم در آن زن گرفت، سربازی تمام شده، باید بروم سر کار و زن بگیرم، امّا من این عقربه را برگرداندهام، دارم دوباره دانشگاه میروم، این بار رشته ای که دوست دارم، به همه هم تذکر میدهم که فکر کنند من فقط بیست و دو سال و شش ماه دارم، آری برادر، از پیر شدن میترسم، این خط روی پیشانی که گاهی اوقات نمایان میشود زجرم میدهد، دیشب از دوستی قیمت بوتاکس گرفتم حتی،
نکتهی خاص؟ چرا نمینویسم؟ دلم نمیخواهد، آنها که مرا از نزدیک میشناشند میدانند، من همیشه آن کاری را میکنم که دلم میخواهد. دلم ارزش اینهمه فداکاری را دارد. از طرفی ثبات هم ندارد که، الان که این را بنویسم جکم لقمه در گلو گیر کردهای را دارد که پایین رفته است، شاید راه نوشتنم باز بشود. یک روزهایی فکر میکردم حتی به یک وبلاگ جدید، یک وبلاگ مخفی، اما من در دو چیز تعصّب خرکی دارم، یکی وبلاگ و دیگری شماره تلفن. از هرکدوم یکی. پس اگر طالب هستید این مزخرفات را هم بخوانید، بالاخره در زندگی سختی هایی هم هست!
برای زر زدن زیادی عذر میخواهم، هرچند؛ خودتون انتخاب کردین که تا این ته بخونین، من اون اول پیشنهادات بهتری هم دادم بهتون.
شاید خون من، هدیهی سرخ رنگی بشود برای وطنم که عاشقانه دوستش دارم. ولنتاین مبارک
خواب دیدم که مردم دارن توی خیابون ولیعصر راهپیمایی میکنن، آروم و بی شعار، مثل روزهای خوب پارسال، و میرن به سمت صدا و سیما، مثلا در دنباله جنبش های خاورمیانه، بعد من از در خونه اومدم بیرون و این صحنه رو دیدم، بعد تردید کردم که دنبالشون برم، از کی انقدر ترسو شده بودم؟ حتی توی خواب از خودم بدم اومد.
تعداد کشته ها در مصر داره به حدود سیصد نفر میرسه، صادقانه باید بگم که ما خیلی زودتر از رسیدن به صد نفر ترسیدیم، نمیخوام هیچ نتیجهای بگیرم، یعنی به نظر من مردن خوب نیست، حتی در اعماق وجودم فکر میکنم که هیچ هدفی ارزش مردن ندارد، اما نمیتونم فکر نکنم که شاید ما زود خسته شدیم، شاید باید بیشتر میماندیم.
پ.ن: از روز اول از اوباما خوشم نمیآمد، با موضع گیریش راجع به تحولات مصر و تماس تلفنیش با مبارک فقط گور خودش رو گودتر کرد.
به سوی تو، همه راهها نزدیک است.
شاید این جمله را اولین بار یک شاعر گمنام یا یک نویسنده معروف نوشته باشد، شاید بارها نوشته شده باشد،درست یا غلط، بارها گفته شده باشد،راست یا دروغ، اما من دوست دارم که باز بگویم، که به سوی تو، دلبند نازنینم، همه راهها نزدیک است.
الان یک موجودی هستم که سربازیش تموم شده. دلبند نازنینی کنارم دارم، و دوستانی بهتر از برگ درخت! دوران جدیدی داره آغاز میشه و این واقعا خوبه. حال من هم خیلی خوبه. جای شما خالی.
|
|